گر حلقه زر نبودی در گوش او نرفتی در گوش حلقه زر بر طمع او نشانست
ور زانک نازنینی بی سیم و زر ببینی چونک عنایت آمد اقبال رایگانست
این یار زر نگیرد جانی بیار زرین زیرا که زر مرده آن سوی ناروانست
سنگی است سرخ گشته صد تخم فتنه کشته مغرور زر پخته خام است و قلتبانست
خامش سخن چه باید آن جا که عشق آید کمتر ز زر نباشی معشوق بی زبانست
439
بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت افغان که گشت بی گه ترسم ز خیربادت
گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش آتش بود فراقت حقا و زان زیادت
عاشق به شب بمردی والله که جان نبردی الا خیال خوبت شب می کند عیادت
در گوش من بگفتی چیزی ز سر جفتی منکر مشو مگو کی دانم که هست یادت
راز تو را بخوردم شب را گواه کردم شب از سیاه کاری پنهان کند عبادت
440
امروز شهر ما را صد رونق ست و جانست زیرا که شاه خوبان امروز در میانست
حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد شهری که در میانش آن صارم زمانست
آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست
بر چرخ سبزپوشان پر می زنند یعنی سلطان و خسرو ما آن ست و صد چنانست
ای جان جان جانان از ما سلام برخوان رحم آر بر ضعیفان عشق تو بی امانست
چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست
چون کوفت او در دل ناآمده به منزل دانست جان ز بویش کان یار مهربانست
آن کو کشید دستت او آفریده ستت وان کو قرین جان شد او صاحب قرانست
او ماه بی خسوف ست خورشید بی کسوفست او خمر بی خمارست او سود بی زیانست
آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست
چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست
دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شد باران نبات ها را در باغ امتحانست
بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینی هر کس که کرد والله خام ست و قلتبانست
خامش که تا بگوید بی حرف و بی زبان او خود چیست این زبان ها گر آن زبان زبانست
441
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضه هاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل ست بی وفا من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همی زنم دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آن های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
برچسب:
نویسنده: behroz
تاريخ: شنبه
4 خرداد
1392 ساعت: 13:36